تبليغاتX
ديوانگان عالم به تماشاي هم بياييم...

جمعه ششم دی 1387 ساعت 3:53

 ۱-بعد از قرنها به روز می شوم فقط جهت اعلام تنفس!

 

۲- بی نطق هم که نمی شود:

دل من مرده است..از آن مردن هایی که خوب خودتان می دانید. از آن مردن هایی که به مسیح و صور و روح اعتنایی ندارد.من در شهر خودم در میان جمع دوستان خودم مرده ام! هیچ راست نمی گویم؟!

وحالا یک جفت دست یک جفت چشم با شک و تردید بسیار دارند خاک های قبرم را کنار می زنند دارند مرا از زمین این سرد نمناک مهربان جدا می کنند.با یک نگاه پر فراز و نشیب اخت می شوم و دستهایم که گرم شوند نوشتن را از سر می گیرم.

۳- وقتی من هرگز مست نشده ام:

امروز شاعری (که خود هرگز شعر بزرگی ننوشته است) به من گفت : « من باده ی حلالم! با من مست بمان!» و من به هوای تمام شاعرهای شهر خودم سرخ شدم..نمی دانم شاید سرخی از تب شراب بوده ..نمی دانم..فقط می دانم که این جملات آخر از آن تو باید باشد وقتی چشمهایم را می بندم و نام تو تکرار می شود..رعد و برق می زند و باران می بارد ...و من تا چشمهایم را باز کنم شهر خیس شده است!...

۴- مرا و داستانم را یکجا بخوان! :

«گرگها را من کشتم!»

باز هم نوبت پست دادن من است و امشب هوا سردتر از همیشه به نظر می رسد.چند شبی می شود که آن سایه را ندیده ام که یواشکی وارد پادگان می شود.همیشه از  میان کوه ها سر در می آورد و به سرعت خود را به حفاظ فلزی می رساند و اندام درشتش را از سوراخ کوچکی که در حفاظ فلزی وجود دارد رد می کند .(این حفاظ دور کوهستان کشیده شده است.)و تا دامنه ی کوه تا پادگان می دود و از دور می دیدم که ناپدید می شود ..من سیگارم را روشن می کردم و به آن دختر فکر می کردم و چشمهایش و دود... آن سایه هم در میان دود سیگارم گم می شد. درست به اندازه ی همان چند شب است که آن دختر نحیف را هم ندیده ام که خود را به زیر برجک می رساند و لبخند گنگش را نشانم می داد،آن بسته ی سیگار را که فقط چند نخ سیگار در خود داشت،به نخی که برایش می فرستادم گره می زد و با چشمان درخشانش از من خداحافظی می کرد.

«صادق» بود که در میان دود سیگار من گم می شد و نصف شب خود را به پادگان می رساند تا سر صبحگاه حاضر باشد و کسی از غیبتش بویی نبرد .صادق توی این شهر غریب است اما قرار است اهل این شهر بشود.آخر عاشق شده لاکردار.عاشق یک دختر توی این شهر مرزی. به خاطر همین دختره ست که عصرها پادگان را دو دره می کند. پیرم را در آورده است، از بس که از آن دختر برایم تعریف کرده است از چشمهای بزرگ و میشی اش و از دندانهای براقش که ردیف کنار هم نشسته اند و وقتی می خندد....آنقدر از آن دختر برایم گفته که حس می کنم ندیده عاشقش شده ام.

هوا بدمسب(بدمثب) بد جوری سرد است،تا مغز استخوان یخ می زند، انگار هیچ خونی در رگهای دستت جریان ندارد.لوله ی کلاش را نمی توانی لمس کنی سرمایش دستت را می بُرّد. و این سکوت محض و خلوت کوهستان خواب را می چپاند توی چشمهایت.پست سرت ،دورو برت فقط کوه هست و روبرویت یک پادگان در خاموشی مطلق.

صادق می گفت برای اینکه سر پست خوابش نبرد، به عشقش فکر می کند، حس می کند کنار اوست و در سرمای این شهر ، بالای این برج با او تنهاست. عجب بادی!!باید کلاهم را محکم کنم.« تفنگ! حتما صادق تو را جای نامزدش می گیرد و تو تا صبح هم خوابه ی صادق می شوی.»

می گفت فکر می کند در یک رختخواب راحت، لخت خوابیده است کنار عشقش و مو هایش را نوازش می کند و او هم سرش را گذاشته روی سینه اش و صادق هم حسابی کیفور می شود....صادق می گفت با باد صحبت می کند ، در مورد عشقش با باد حرف می زند و باد هم حرفهای او را می فهمد.و اینطوری دیگر سردش هم نمی شود.حالا که خوب فکر می کنم متوجه می شوم من امشب و این چند شب اخیر بیشتر از قبل سردم است.آخر چند شبی هست که آن دختر این طرفها زیر برجک من پیدایش نمی شود و با چشمهای میشی اش با من خداحافظی نمی کند. دیگر سیگاری برای من نمی آورد تا من این نخ را که به نرده ی برج گره زده ام به پایین بفرستم تا...

حتما صادق هم از آن روزی که عشقش را کشتند دیگر سردش می شده  که  دیگر پادگان هم نیامد و سربازی اش را دو ماه مانده نیمه کاره رها کرد. چند روزی می شود ندیده امش. چند روز پیش سر میز ناهار از همخدمتی هایم شنیدم که صادق را توی کوهستان با تیر زده اند و او با زیرکی اول خودش را به بیمارستان ارتش رسانده و بعد از کمی مداوا از همان جا جیم شده است و دیگر کسی او را ندیده. تازه تمام این ماجرا ها یک طرف و اینکه من از همان چند شب پیش حتی یک نخ سیگار هم نکشیده ام یک طرف. 

یاد آن شب میفتم که سردرد کوفتی گیج و منگم کرده بود.یک نخ سیگار می توانست حالم را کمی بهتر کند ولی...  آنشب گروهبان سه ی پادگان ؛مختاری، با جیپ آمد پای برج « هااای! پدرسگ خوابی؟»

گفتم: « نه! فقط کمی...»

گفت:« امشب مشنگ بازی درنیاری هااا..هواستو جمع کن! از اون شباست..خبر دادن گرگ ها تو راهن! فردا اتفاقی بیفته سرو کارت با سرهنگ قربانیه هااا!» گفت و گاز جیپش را گرفت و دور شد .من هم برایش دست تکان دادم.اصلا آن شب غیر این حرفها به دلم بد افتاده بود.همه اش فکر می کردم اتفاق بدی خواهد افتاد.نصفه های شب خواب چشمانم را می برید،داشتم چرت می زدم که صدای جیرینگ جیرینگ حفاظ فلزی پایین برج توجهم را به خود جلب کرد .یک آن تصویر گرگ آمد جلوی چشمم و منظور گروهبان از گرگها.سراسیمه دوروبر برج را نگاهی انداختم.آنطرف تر کسی تلاش می کرد سایه ای را یواشکی از سوراخ حفاظ به داخل پادگان رد کند.انگار سعی می کرد به او یاد بدهد چه طور از سوراخ حفاظ باید عبور کند.بوهای بدی به دماغم می خورد. سردرد،بی خوابی،پدرم،سگ،گرگ،گروهبان سه،سرما ...ایست دادم! یکی شان که تازه از حفاظ عبور کرده بود چند بار بالا و پایین پرید. انگار داشت به کسی علامت می داد.توی باد کسی به آرامی اسمم را صدا می زد.انگار می خواست مرا از خواب بیدار کند.ولی آنشب همه چیز غیر عادی بود.این صدا هم مثل بقیه ی چیزها.گلن گدن را کشیدم.یکبار دیگر هم ایست دادم.کسی که از حفاظ رد شده بود خم شد و از زمین چیزی برداشت.حتما سنگ بود، می خواست به طرف من پرتابش کند.من شلیک کردم.چند بار پشت سر هم . آنجا گرد و خاکی بلند شده بود .چیزی دیده نمی شد.برای اطمینان چند تیر دیگر هم شلیک کردم. تا صدای تیرها در کوهستان از انعکاس بیفتند گردوخاک هم خوابید.یکی از سایه ها همانجا زیر حفاظ دمر مانده بود و از دیگری خبری نبود.

همخدمتی ها سر میز ناهار می گفتند صادق و عشقش را توی کوهستان نزدیک برج مراقبت به گلوله بسته اند. صادق قِصِر در رفته ولی دختره در جا تلف شده.بچه ها می گویند انگار از چیزی فرار می کردند و می خواستند به داخل پادگان پناه ببرند که.... جنازه ی عشق صادق چسبیده بوده به حصار فلزی اطراف کوهستان.

صادق همیشه می گفت برادرهای عشقش اگر بفهمند خواهرشان با او سروسری دارد حتما هم خواهرشان را می کشند هم صادق را.من این را به همه ی حاضرین بر سر میز ناهار گفتم و آن ها هم تصدیق کردند. من حدس می زنم برادرهای عشق صادق به رابطه ی بین این دو پی برده اند و آنها را تا کوهستان فراری داده و بعد به سمتشان تیراندازی کرده اند.صادق از هولش خواسته هم خودش و هم عشقش را به پادگان برساند تا در امان بمانند اما عشقش وقت عبور از حصار گیر کرده است و برادرهایش خود را به آنها رسانده اند.این طور نیست عشق من؟! چرا نظری نمی دهی؟ حتما موافقی تفنگ یخ زده ی بیچاره ی من!شاید سرما تو را هم خفه کرده ست.حالا یادم میفتد درست از همان شب که من گرگ هارا کشتم  هوا اینقدر سردتر شده است و صادق دیگر پیدایش نیست و دل من هم بدجوری گرفته است و از همه بدتر من از آن شب تا حالا حتی یک نخ سیگار هم نکشیده ام.!

 

                                                                                                                      - فرزاد رزمی فرد - 

نوشته شده توسط فرزاد رزمي فرد | لینک ثابت | موضوع: